![]() |
![]() |
|
آهای آهای ...
این داد و فریاد از کجاست ؟ هیچی بابا . . . جنگ و جدال خانه هاست شرشر اون فواره هاست آخه واسه چی ؟ هیچی بابا سپید و سیاه جنگ و ستیز واژه هاست به چپ برو به راست برو ، کار اوناست بکن نکن واژه هر روز اوناست بیا کنار پنجره . . . شهر فرنگه به خــدا ، از همه رنگه بخدا ،... کاکاسیای مهربون ، با یک نگاه مهربون با والدش حرف می زنه : خسته شدم ، تقصیر من نیست بخدا ، چرا میزنی ! داد میزنی !؟ از صبح تا شب به من می گی بکن نکن !!! به چپ برو به راست برو ! هر روزه روز یک چیزی رو شاخ میکنند !!! چرند پرند میپرونند ! تو زندگی آیا شما بچه بودید ؟ جوون بودید ؟ چطوری بودید ؟ عصر ماها ، فرق داره هان ! سیاهی چهره من ، باشستن های وسواسی پاک نمیشه ! دستهای من با آب و صابون پاک نمیشه ! سیاهی چهرهء من محصول اذهان شماست باور کنید تو را به خدا ، سرخ و سفید ، زرد و سیاه ، تصویر ذهنی شما ست ! باور کنید این همه رنگ ، محصول یک رنگ خداست آخه می دونید ؟ آهای آهای بزرگترای کله شق ! عاقل باشید ! با شستن های و سواسی ،چهره شب پاک نمیشه ! شب یا سحر ، صبح یا غروب ، کارخداست باور کنید با یک نگاه سلطه جو ! زندگی ما بچه ها سیاه میشه ، خراب میشه ! توپ و تشر بیخودیه ! ماکیاولی چرند میگه !!! آی خودیا ، نخودیا ، بی خودیا !!! سیاسیا ! سیاستم راه خدا ی مهربون ... آخه می دونید ، اینهمه رنگ ، محصول دید من و توست به چپ یا راست ، سیاسته ، سیاستم کشکه بابا !!! مهربونی سیاست قشنگیه ! قلب ماها دیدنیه ! به قلب ما کوچیکترا ! خوش اومدید ! با یک نگاه مهربون ، با یک صدای مهربون ، تیرگی ام تموم میشه با یک لبخند مهربون ، سیاهی هرچی که هست سفید میشه چهره شب با ستاره قشنگ می شه ! جنگ و ستیز با بچه ها تموم می شه ، جهان ما آروم میشه ، جنگ و جدال تموم میشه ، یکی میشیم یکی بودیم ،یکی میشیم ، خیلی قشنگه بخدا ! به چپ یا راست ، کشکه بابا ! راه خدا ی مهربون آخرشه ...! حالا بیا بدون ماسک رنگی ات ! سیاستم کشکه بابا !!! بیا کنارما دیگه ! باهم باشیم ! مهربونی سیاست قشنگیه به خود بیـــــــا ، بخود نگر ! مهربونی سیاست قشنگیه ، با چشمای قشنگه خود ، قلب منو نشون بگیر ! برف قشنگی اومده ، اون گل یخ گل داده هان ! بجنب بابا دیر میشه هان ! والد ما کنارما ، بالغ ما جلو میره !!! سیاستم کشک بابا ! محبتم سیاست قشنگیه ! بجنب بابا ، بخود بیا ! بخو د نگر ، چی میبینی ؟ بجنب بابا دیر میشه هان ! مجید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/09/16ساعت 18:30 توسط |
|
|
امروز یه حس عجیبی من رو از خونه کشوند بیرون. این حس آن قدر قوی بود که قبل از رفتن ، حمومم برد و در موقع اصلاح صورتم ، در آینه چشمانم را در هم دوخت ... موهایم را مرتب و کفشم را با وسواس خاصی برق انداخت . بهترین جامه ام را به تنم ، در نهایت موقع رفتن ... ،با ظرف آبی پشت سرم لبخندی زیبا رد پـا گذاشت ! جلوی خونمون یه گلفروشیه که همیشه ی خدا شلوغه ، وقتی رسیدم به پشت شیشه اش ، داخلش جنب و جوش شیرینی معلق بود در هوا . انگار در آن زندگی می فروختند ! لبخند خدا شاید در آنجا هم ، ردپا بود ! رفتم داخل ... با وسواس خاصی همه ی لبخندها را شمردم ! سپس به مسئولش گفتم : اون رز قرمز رو بهم می دید ؟ نمی خوام تزیینشم کنید ! از گل فروشی اومدم بیرون به اولین تاکسی ای که از جلوم رد شد تا کلمه ی دربست رو پروندم، میخکوب ترمز زد و پریدم بالا . گفتم : برو ! با پوزخندی گفت : داش بریم پوچستان دیگه ! هان !؟ گفتم : نه ... برو قبرستون ! بهشت زهرا ... تو راه گل تو دستام بود و چشمهام به جاده ... سرم رو به شیشه چسبونده بودم . شیشه کمی بخار کرده بود و گاهی اشکش به سمت پایین سر می خورد . از کنار هر ماشینی رد می شدیم به سالهای از دست رفته عمرم نگاه می کردم ، که با چه سرعتی ازشون سبقت می گرفتم ! بالاخره رسیدیم ، پیاده شدم و انگار دیگه مغزم یارای فکر کردن نداشت ، و این بار تنم بود که توسط نیرویی غالب ، یکه تاز مرا می برد ... !!! همانطور که به جلو می رفتم ، می دیدم که با اشک ، ناله ، در برخی موارد زجه ! و حتی غش ! گل ، گلاب ، خرما ، آش و گاها" شیرینی خامه ای ! مثل پروانه به دور مرده هایشان می چرخند ! و چه بال بالی می زنند ! از خود پرسیدم مگر این ها پرواز را بلد هستند !؟ جلو می رفتم ، باز هم به اطراف خیره ... به آدم ها ، تشییع جنازه ها ، حتی جسدی را دیدم ! به غسالخانه می بردند !!! از دهانم بخار می آمد ، سـوزی بدنم را به لرزه می انداخت و ناگزیر گل را بین دستانم جا بـه جا می کردم و دست دیگرم را در جیب ... کفش هایم روی قبرها می رفتند و من همچنان نگاهم به اطراف ! شاید این بار به سایه ها ، درختان به باد که از لابه لای درختان می پیچید و به من می خورد و بازمی گشت ، به خورشیدی که او هم داشت به سمت معشوق پرواز می کرد ! به خود گفتم : این همه رفتن از ورای اوست !؟ با هر قدمم به جلو سرما و لختی ، به من یک قدم نزدیکتر می شد ... آن قدر سست شده بودم که نا خواسته روی قبری که تازه دفنش کرده بودند ! دو زانو افتادم . نگاهم به جلو خیره ماند ، گل از دستم رویش رها و با سوز نسیمی پرپر شد ... !!! و من ... ! لبخند زدم به گلبرگ های گلی که روی قبرم به یادگار پرپر شده بود ... !!!
مهرداد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/09/08ساعت 21:10 توسط |
|
|
درحال پیاده روی بودیم و مه بسیار غلیظی رفته رفته پیش می آمد ، کوه و جنگل پشت ســــر دریا روبرو ، عطر جنگل بود و باران چون پودر می بارید . . . خنکای نسیمی سرشانه هایم را نوازش می کرد ، بالغ بود ، والد و کودک دست در دست میرفتیم در را ه ، با هم پچ پچی . . . " گپ میزدیم " . . . مه جملگی مان را درآغوش می کشید و ما را نشئه ئی بسیار زیبا ! مه غلیظ و هیچ . . . پیدا نبود ! گرد باران چشم ها را نرم می شست ، نرم راه می رفتیم ، هیچ پیدا نبود ! جز مه ... چشم چشم را بینا نبود ، مه پیش می آمد . . . درمه تصاویری هویدا شده ، ذهن این سو و آن سو میپرید ، کودکم بیتاب بود ، والدم غمناک بود لیک بالغم هوشیار بود ! ناگهان درحین ره ، کودکم فریاد میکرد مادرم آن جاست ! حوا ! مادرم پیداست ... گرمای مادر ! همان گرما ، همان آغوش ! وانگهی وان بوسه آخر هویدا بود ! وه چه زیبا بود ! مادرم درمه ! والد م درمه : ماتش برده بود ! بوسه آخـــــــــــر ، چه زیبا بود ! والد با نگاهی : باید رفت . . . کودک با خشمی فراوان داد می زد ! ایست ! کدام باید ؟ نباید !؟ سری چرخانده بالغ : آرام ، گام بردارید سفر مانده ...! مه سنگین به همراهش ، نسیمی پاک ، چرخ می خورد ، میان مه ، پله ها پیداست ! راه می رفتیم ، رسیدیم پله اول ، خیزی بلند ، پله دوم ، میان مه ... دگربار کودکم فریاد میکرد : پدر پیداست ! آدم ! جلو باباست ! تصویر پدر پیدا ! گره در ابروانش . . . صدائی بانگ می زد ، یکی باشید . . . گره از ابروانش باز شد ! می خندید ، بچه ها زندگی رنج است لیکن : درمیان رنج ، معنا میتواند بود ! دست در دست ، باهم می توانید بود ، زندگی رنج است ، لیکن در میان رنج ، زیبائی تواند بود ! کودکم فریاد می زد . . . ! بارالهی این پدر زیباستی . . .بارالهی مادرم زیباستی ... مه ، نرم می رفت ، آسمان زیبا ! دو پروانه سفید دست در دست ، پرواز می کردند ، شاید تا خدا ... ! ما بودیم و خنکای نسیم ، ما بودیم و عطر جنگل ، را ه می رفتیم و نگاهی به لبخند خدا ، برلبان گل سرخ . من بودم و کودک ، بالغ در جلو ! راه میرفتیم ... ما بودیم و پلکانی تا خدا ... ما بودیم و اندیشه ، احساس با نگاهی تا خدا . . . ما بودیم و رسیدن تا خدا ، باکی نبود ! و رسیدن ، چه نیاز به فضائی با سقف ! می رفتیم تا خدا . . . در فضائی بی سقف ، بی ستون ، پرتابی رها ، از تو بایدها ، نبایدها ، تا عرش ملکوت ، خانه نور . . . نرم می بارید و ما برروی شنها ، راه می رفتیم . . . راه می رفتیم و نرم آواز می خواندیم ، صدائی گرم از دور می آمد ! طبیعت بود . . . !؟ صدای نی لبک از دور می آمد ! صدای آشتی با خویشتن از دور می آمد ! زیباست ! ننه سرما صدایش نرم می آید ! با تکانی بر لحافش ، پنبه ریزان است ۱؟ بارالهی ...شکــــــــــــــــــــر ... و اینک برف ! نرم میبارد ... مجید |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/08/30ساعت 21:50 توسط |
|
|
بعد از مدت ها پشت میزم مثل یک بچه آدم نشسته بودم و داشتم دروس دانشگاهیم رو محکم پشت کمرم می کوبوندم ! که ناگهان با صدای بوق شدید ماشینی نشئه گی حاصل از مطالعه ام پرید ! صدا آن قدر نزدیک بود که فکر کردم ماشین انگاری پشت سرم ایستاده ! و وقتی برگشتم یک سمند زرد رو دیدم ! فکر کردم خیالاتی شدم ! چشم هایم را خیلی سفت مالوندم و وقتی دوباره برگشتم راننده نوربالا زده بود و چشمهایم قادر به دیدن جزئیات نیود . . . دوباره بوق زد و کمی شیشه اش رو پایین داد و گفت : داش میزت و بزن کنار رد شیم ، بجنب داش !!! من هم که گویی انگار با پتک توی مغزم میکوبیدند مثل یک آدم کوکی میزم رو کمی جابه جا کردم تا ماشین رد شه . . . وقتی ماشین از کنارم رد شد انگار داخلش سه نفر مسافر نشسته بودند و داشتند با انگشتشان من را نشانه می رفتند و زیر لب چیزی می گفتند و می خندیدند . . . فکر کنم به ظاهرم می خندیدند ! چون زیر پوشم روی شلوارکم بد جوری دهن کجی می کرد! هر چند موهـــــــــــــــــــــای درهم ریخته ام جای بحثی را باقی نمیگذاشت ! راننده تاکسی در حال تکان دادن لنگی از پنجره بود و درحال رفتن میگفت ، کرتیم داش ! هنوز دقایقی از عبور ماشین نمی گذشت که از در اتاقم دختر و پسری وارد شدند . دختر که بازوی دوستش رو مثل تکیه گاهی محکم گرفته بود با ناز و عشوه ای دلفریب از من سوال کرد ؟ ببخشید ، شما ترازو دارید داخل اتاقتون ؟ من که کلا" بهت زده شده بودم با چشمانم تختم رو نشون دادم ... دختر با خنده ای گفت : زیرشه دیگه ! ؟ همان طور که خیره بهش زل زده بودم به نشانه تایید سرم را تکان دادم . . . رو به دوستش کرد و با حالاتی غمگین و ناز و غمزه گفت : سه کیلو چاق شدم ،حالا چی کار کنم عزیزم نکنه یه وقت ترکم کنی ! از فردا دوباره میرم باشگاه ! دوست پسرش مغرورانه در چشمانش خیره شد و سکوت اختیار کرد ! همانطور که در چشمان هم خیره شده بودند بدون خداحافظی از در بالاکن اتاقم خارج شدند !!! من هم که ترسیده بودم اتفاقات عجیب تری در اتاقم رخ بده شال و کلاه کردم و اومدم از خونه بیرون تا یه هوایی به مغزم بخوره !!! هنوز به سر کوچه نرسیده بودم که ازدحام جمعیت رو در خیابون دیدم !؟ به سرعت نزدیک خیابون شدم که دیدم تصادفی رخ داده وقتی به محل تصادف رسیدم دیدم همان سمند زرد که اتاق من رو میانبر ترافیک کرده بود به آن دو جوان که خودشان را پیش من وزن کرده بودند زده ! دخترک و پسرک در حالیکه روی زمین افتاده بودند و در حال ناله کردن ... دخترک همراه با ناله به پسرک میگفت عزیزم حتما" وزنم کم خواهد شد ! و های های ناله ها ... و در ادامه مجددا" با ناله میگفت : بعدش هم دماغم را ! و های های ناله ها ...
مهرداد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/08/24ساعت 19:40 توسط |
|
|
پیرزن درکلبه ای غمگین و تار سینه غمگین دیده نمگین چشمها در انتظار . . . برق چشمان عقـــــــــــــــــــــــاب باکوه پچ پچ می کند . . .
چنگ میساید به سنگ . . . پیرزن از بی مهری حاکم درشهر ، بوق ماشین و چراغ عصبی ، جنجال فی مابین پنجره ها و بی محبتی خواستگاران فرار را بر قرار ترجیح داد ، خاصا" خواستگارانی که پیرزن را ترشیده می پنداشتند ، لاکن پیـــــرزن کی ؟ ترشیده بود ! پیرزن زیبا بود ، مملو از عشق ، مهربانی بود ، پیرزن آشنا بود ، کی بیگانه بود !؟ در جستجوی خویشتن بود و گاه . . . بر حلقه چاه می نشست ، فریاد می زد . . . آشنا بود یم مـــــــــــــــــــــا . . . بیگانگان با خویشتن ، بیگانمان پنداشتند ! درجستجوی معنا بود و یافتن کلید حل چرائی خویشتن خویش ، دنبال پیوند دو روح ، پیوند دو خوب باشنده بود و به فراباشنده بودن میاندیشید . . . مترسک ها میگفتند : پیرزن ترشیده است ! ؟ پیرزن کی ؟ ترشیده بود ! پیرزن زیبا بود . . . سکوتش پرمعنا و پر رمز و راز ، و نگاهی تا فراسوهای دور . . . پیرزن به ترشیدگی نمی اندیشید ، پیرزن به ترشیدگی ذهن می اندیشید ، پیرزن غمگین بود و برای ترشیدگان ذهنی که هیچ ازخود نداشتند و پیاپی در حال قرض گرفتن از بازیـــــــــــــــــــــــــــــــــگران عصر طلائی بودند . . . اندیشه داشت ! و چه فراوان بودند این ترشیدگان ذهنی !؟ می اندیشید به صورتک بر چهره داران ، و چه غمگین می شد . . . پیرزن کوله بارش را بست و هرچه را داشت بخشید ! روشندلان ، سالمندان ، نو عروسان و ایـتـام . زد به کوه و جنگل ، کلبه ای را برگزید ، و نگاهی به عقاب . . . چه هوائی ! عطر کوهستان ، جنگل روبرو . . . برف نرم میبارید . . . چای می نوشید و نگاهی به عقاب ،چه عقابی ؟ چه نگاهی ! آنچه زیباست ، یک نگاه زیباست ! پیرزن هر روز برای عقاب کنار پنجره غذا می گذاشت و هر دفعه عقاب با چنگالهای تیزش دستهای پیـــرزن را میخراشید، لاکن پیرزن پر مهر بود و ایستا ، محبت کرد و کرد تا عقاب رام شد و پرکشید تا کلبه . . . عقاب با نگاهی آرام و حلقه ای بر منقار ، سر تکان داد ! آری آری ما دو تا یک میشویم ! شانه به سر ، عاقد بود و شاهد بلبلی ، هر دم چهچه می زنـــــــــد ، چه هوائی ! روشندلی باعشق راءس قله ها ، هردم ترومپت می زند ... چه عروسی ! پرپر شدن یک گل نارنج ، بر سر تازه عروس ، و چراغی سبز ، دراعماق چنگل هر دم سوسو می زند . . . ! چه عروسی زیباست ، پیوند دو روح . . . وه چه زیباست ! پیوند دو خوب . . . وه چه نیکوست ! پیوند صداقت و شعور . . . هدیه داماد عروس : یک شاخه گل یخ و صداقت رویش . . . باحلقه ای ، جنسش معرفت ! هدیه پیرزن به عقاب : گل نرگس و " شعور همراهش " کم نیست ! ؟ با حلقه ای با جنس مهر ! عقاب چرخی زده رقص سماعی میکند ! نابینای بینا با ترومپت می نوازد عشق را طوطیان در حلقه ای دور کلبه فریاد می کردند " شاد باشیـــــــــــــــد" زندگی زیباست ، انسان وگر باچشم دل ، نرم و زیبا بنگری آشتی با خویشتن تنها باوری زیباست ، انسان باش و بیگانه مباش !
(قصهء دیروزی و با ذهن خود پرداختیم) مجید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/08/16ساعت 17:40 توسط |
|
|
دیروز عصر دم دمی های غروب از محل کارم وقتی اومدم بیرون ، بارون روی سر و صورتم رو شروع کرد به شست و شو . . . من خیلی سیاهم ! هر چه قدر هم بارون روی بدنم بریزه باز افاقه نمیکنه ! خیابونها طبق عادت مالوف مثل کرم در هم لولیده بودند و ماشین بود و چراغهای قرمز و دیگر هیچ و بارونی بودش که یک سری آدم ها رو قلقلک می داد و یک سری رو آزار ! البته یک سری هم مثل من به دنبال سفید پوستی بودن ! حس مترو و شلوغی هاش و ترافیک و توی تونل موندنش رو هم نداشتم برای همین مثل یک مرد کوله ام بر پشت و نگاهم به جلو ... پیاده به راه افتادم . از کنار ویترین ها و آدم ها گذر کردم و بالاخره به ونک رسیدم بعد از حدودا" سی دقیقه پیاده روی . البته سرم کامل خیس شده بود ولی اصلا" عین خیالم نبود . نمیدونم چرا وقتی افرادی رو می دیدم که چتر گرفتن یا یه مشما یا یه کتابی رو بالای سرشون گذاشتن حرصم در میومدش ... البته حرص نبودش بیشتر یه غم بود که میومد توی گلویم و آزارم می داد ... توی خیابان ولیعصر ایستادم و هر تاکسی ای رد می شد میگفتم : د ر بـسـت ! راننده می گفت : کجا میری داداش ؟ می گفتم : پوچستان ! یکیشون گفت روزیت رو خدا جای دیگه . . . ، یکی دیگه زیر لب فحشم داد ، یکی دیگه گفت گشتیم نبود،نگرد نیست . . . . کلا" چیزی که توی همشون مشترک دیدم این بودش که فکر می کردند بارون مخم رو سوراخ کرده و یه خورده من دارم پنج می زنم ! ولی من با سکوتم و حفظ آرامش جواب تک تکشون رو می دادم . . . سه ربع از ساعت گذشته بود ، شلوارم کامل خیس شده بود به خاطر سرعت یک سری ماشینها که چرخ هاشون آب رو با فشار سمتم میگرفتند . . . در نهایت یه تاکسی گفت : بیا داداش بالا ! بهش گفتم : راه طولانیه و جیب من فقط حاوی یه تراول پنجاهی با هفتصد و پنجاه تا تک تومانیه ها ! گفتش خدا بده برکت . . . سوار شدم . . . از تهران خارج شدیم و بعد از ورامین تو جاده سمنان توقف کرد و گفت : اینجا همان جاست ؟!. پول رو دادم و پیاده شدم . پیاده شدن همانا و رفتن ماشین همانا . . . در حین اینکه راننده داشت من رو تنها می گذاشت یه سگ ماده از لا به لای تاریکیهای داخل جاده ناگهان پارس کنان به دنبال ماشین افتاد . سگ بعد از این که فهمید به ماشین نمی رسد به سمت من برگشت و در آن طرف جاده به شکل قرینه با من روی زمین نشست و طوری به چشمانم خیره خیره می نگریست که گویی او هم گم کرده ای در پوچستان دارد ؟ اما این حیوان هر چه بود از ما مهربان تر بود . . . او به شکلی به دنبال ماشین دوید که ضمیر ناخودآگاه من به دنبالش می دوید . . . به آن طرف جاده رفتم و اندکی نوازشش کردم . فکر نمی کردم هرگز بتوانم چنین سگ سیاه و بزرگی را از روی محبت لمسش کرده و دوستش بدارم !؟ چند ساعتی اون جا کنار جاده بی هدف زیر بارون که انگار سر ناسازگاری با من داشت قدم زدم . بی مروت انگاری به گلوله بسته بودتم ! دیگر نمی خواستم سیاهیم پاک شود چون در میان این سیاهی ها سفیدی دیدم که ناب ترین سفیدی ها بود . . . در نهایت سوار یه مینی بوس شدم که تا ترمینال جنوب می رفت . هفتصد و پنجاه تومان رو دادم به راننده اش رو به من کرد و گفت : خدا بده برکت ! با اینکه کرایه اش هزار تومان بود . . . با خود گفتم این خدا بده برکت کجا و آن یکی کجا . . .!؟ بارون قطع شده بود و شهر در خواب فرو رفته بود همه ی ویترین ها و آدم ها خفته بودند و من بودم و سوپورهای شهرداری و سگ ها ی ولگرد و سربازها و لا غیر ! بعد از دو ساعت و نیم پیاده روی به خونه رسیدم . . . به محض اینکه کلید رو تو ی در چرخوندم مادرم مثل جن جلویم ظاهر شد و گفت : کدوم گوری بودی تا این وقت شب . . . !؟ برگرد به همون خراب شده ای که تاحالا بودی . . .! با نگاهی شوریده و لحنی آشفته گفتم : پوچستان بودم مادر جان ! به سمت تختم روانه شدم . کوله ام رو سمت شوفاژ انداختم و مثل تخته سنگی روی تختم افتادم وتا صبح هیچ نفهمیدم . . .
مهرداد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/08/10ساعت 18:35 توسط |
|
|
پیرزن و پیرمردی درکلبه خویش خسبیده بودند . . .
با شنیدن صدائی ٫ پیرزن از جا جهیـــــــد . . .
پیرزن با تعجب مشاهده کرد هیچ درخانه نیست !؟ ای پیرمرد ! چرا خوابیده ای ؟ برخیز. . . برخیز . . . دزدان و چپاولگران هر چه بود را ربودند ! هیچ در خانه نماند . . . پیرمرد از خواب بیدار شد ٫ چشمهایش را مالید و با لبخندی زیبا و شیرین پاسخ داد : چه می گویی پیرزن ! ؟ عقل ما اینجاست . . . واحدی هست که بالای سر است . . . بنگر ببین . . . داس سبــــــــــــــــز ماه ٫میان پنجره هاست . . . مجید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/08/03ساعت 16:32 توسط |
|
|
............. وارد مترو شده بودم ،که پس از مدتها با یکی از دوستان قدیمی بنام جواد برخورد کردم ، پس از چاق سلامتی زنگ موبایل جواد به صدا درآمد ، ناگهان جواد تعادل روحی و روانی خود را ازدسـت داد و رنگ و رویش پنداری چون گچ سفید شد ! جواد موبایلش را قطع کرده و هیچ پاسخی نداد ؟ پرسیدم جواد مثل اینکه یطوریت میشه ؟ درهمین حین به ایستگاه رسیدیم . جواد از شدت استرس گفت : فوری پیاده شویم و من هم به دنبالش رفتم ... وشروع کرد به درد دل و گفت ، راست است ! گفتم چه راست است ؟ گفت ای بابا همان حرف معروف که میگوید : تادیروز عاقل بودم لاکن زن آمد و عقلم رادزدید ...(نیچه) جواد با گفتن این حرف اشک در چشمانش حلقه زد و دیگر هیچ نگفت .... من هم مات و مبهوت منتظر ادامه داستان شدم ... درهمین هنگام جواد صدف شکسته ای را درحین حرکت در جلوی پایش یافته و به سرعت روی آن شیرجه رفت ، آنرا پاک کرده و به من نشان داد و گفت :عجب صدف زیبائی است !؟ بسیار اندوهگین شده بودم و دیدم قطره اشکی روی صدف افتاد ... جواد پس از مکثی کشدار با اندوه غریبی ادامه داد و گفت این صدف بی ارتباط با آن صدف نیست ! و حتما" حکمتی داشته که جلوی پای من سبز شده است ! پرسیدم منظورت از آن صدف چیست ؟ ای بابا انگاری توی باغ نیستی ، منظورم عشقم است دیگـــــه ! اسمش صدف است ... زنگ تلفن جواد دوباره بصدا درآمد ،جواد گفت خودشـــــــــــــــه ... گفتم حالا که خودشـــــــــه پاسخ بده ... پاسخ از آن طرف بسیار کوتاه بود : لطفا" مزاحم نشوید ! نفس در سینه ی جواد حبس شده بود و در ادامه راه و هنگام خداحافظی شعری برایم خواند ... درخت مکر زن صد ریشه دیره فلک از دست زن اندیشه دیره تازه دوزاریم افتاده بود که چی به چیه !؟! به جواد گفتم دوست من : عشق را چه نیازی به گدایی است ... عشق هدیه دادنی است و بـــــــــــــس . مهرداد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/07/30ساعت 16:13 توسط |
|
|
پائیز است و درحال قدم زدن درکنار ساحل بودم ٫ ساعت حدود ۵ بعداز ظهر را بنمایش گذاشته بود آدمها نیز عده ای به ساحل مینگریستن ٫ تعدادی درحال کباب کردن ماهی بودند و یا ران مرغی را به دندان گرفته بودند ٫چندکودک نیز در حال تاب بازی و لیسیدن بستنی ها و تعدادی جوان نیـــــــــز در تردد بودند ٫ پیر مردان و پیرزنان در زیر نور آفتاب از سخاوت نور خورشید متمتع شده و شاد بودند اندکی قدم زدیم و لحظه ای روی تختی نشسته و سفارش نوشیدنی دادیم ٫ صدای تار و تنبـوری و و نوائی از بیداد نیز بگوش میرسیــــــــد و دراین لحظه تکه کاغذی مچاله شـــــده که برروی زمیــــن افتاده بود رامشاهده و برداشتم ٫ صفحه را بازکـــردم باخط شکسته نستعلیق و با رنگ سبزبسیار زیبا نوشته شده بود که کنچکاوی ما را جلب کرده و شروع به خواندن آن کردیم پنـــــــــــــداری اصلـا" مخاطبی نداشت !؟ و چنین نوشته شده بود ... دوست داشتن نه خریدنیست و نه فروختنی٫ دوست داشتن هدید دادنی است ٫کسی که هدیه میدهد نیازی به پاسخ ندارد ؟! اگر آدمی به گیاهان آب ٫ به پرندگان دانه و به جانوران غدا میدهد چه نیازی به پـــــــــــــــــــــــــــاسخ میتواند داشته باشد ؟! میان آدمی و حیوان و گیاهان چه فرقی میتواند بود ؟ مگر نه اینکه همه جزء موجودان زنده میتواننــــد بود ؟ و اگر فرقی است : انسان متعقل و غریزه گراست و حیوان غریزه گراست ... مگر نه اینست که گیاهان و جانوران کم خطرتر از انسان میباشند ؟و گاه انسان وحشی تر ازحیوانات !؟ ما آدمها دروغگو که هستیم ٫ حقه باز که هستیم٫ هفت خط روزگار که هستیم ٫ برای بقــــــــای خــود دیگران را اگر فرصت کنبیم بنا بر اقتضای زیاده طلبی خود که قربانی میکنیم ٫ حسادت که میکنیـــــــــــم مغرور که هستیم و اگرفرصت کنیم و بتوانیم حتی سر خودمان را چنان کلاه میگذاریم که حتی خودمان باورمان میشود که بهترین بنده برگزیده خدای مهربان میباشیم ٫ حتی اگر فرصت را مناسب بدانیــــــم بدمان نمیاید سر خدای مهربان را هم کلاه بگذاریم ... باری این بنده خطاکار سراپا تقصیر دوستتر دارم کمترک خودفریبی کرده و خویشتن را دوست بــــــــــدارم البته سعی میکنم این مهم را انجام دهم و در پلکان اولیه قرار دارم و باور دارم و ادعائی نداشته وندارم لاکن تمرین میکنم که دوست بدارم اول خویشتن انسانی خویش را و متعاقب آن شما دوست عزیـر را باورکنیـــــــد ٫ باشما هستم ! دوستتان دارم البیته این مهم اصلا" به شما مربوط نیست ! راست میگویم و این هدیه ای است از طرف یک بنده خدا " دوستتان دارم ولی به شما مربوط نیست " دوستتان دارم البته گیاهان و پرندگان و چرندگان را هم نیز باندازه شمائی که دوســـــــــــتتان دارم دوست میدارم لاکن دوست عزیر من این موضوع اصلا" به شما مربوط نیست ! و این هدیه ای است بشما دوست عزیز که گاه با خود مهربانید و گاه نا مهربان ۰۰۰ دوست من اول خودت را دوست بدار تا بتوانی دیگران را دوست بداری دوست من و توئی که دوستت میدارم اول خودت را دوست بدار تابتوانی خدایت را دوست بداری ای کسیکه دوستت میدارم میتوانی باور کنی تا زمانیکه خودت را دوست نمیداری دوست داشتن تـــو به پشیزی نمی ارزد و فریبی بیش نیست ۰۰۰ دوست من دوست داشتن هدیه ای است به خویشتن و نه به دیگری ٫ و چه نیازی است به پاسخ ؟ این شاید پایان نامه بود... نوشابه خنک را تـاتــــــــــــــــه نوشیدم و مدتی به دریا و آسمان و قایقی که تنها میرفت خیره شدم ... ازخود میپرسیدم خدایا اگر این بنده خدا آدم است پس ما چیستیم ! ؟
مجید ( ۲۴/۰۷/۸۸)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/07/25ساعت 21:17 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مجید هستم 55 ساله ،
عموی مهرداد 21 ساله ، (تهران) می نویسیم تا آشتی کنند اندیشه دیروز با امروز . . . می نویسیم تا حرفمان با عملمان یکی باشد . . . می نویسیم تا جملگی با هم باشیم . . . تمرین می کنیم : خودمان بودن را . . . مشق می نویسیم به تکرار : " دوستتان داریم هم وطن اما ، این مهم باور کنید اصلا" به شما مربوط نیست ! " (مطالب هفتگی است) |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 |
| آرشیو موضوعی |
|
نوشته های مجید نوشته های مهرداد |
|
RSS
|