در ایـن خونه تـکونی های عـیـد کیف پولم روی میز اتاق بدجوری بـهم چشمک میزد . به کله ام

زد یـه دستی هم بـه سر و صورت اون بـیـنـوا بکشم که همیشه تو جیب عقبم تو سرما و گرما

باهامه ! کارت های داخلش رو داشتم در می آوردم کـه یـه عکس سه در چهار از تـوش افـتـاد

پایین . تـا عکس رو دیـدم ، یـه لبخند تلخ روی لـبهام نشست ، اشتباه نکنید عکس دوست دختر

قبلیم نبودش ! عکس مرتضی بودش .

طی این دو باری که دیدمش رو ویلچرش همیشه جـا خـوش کرده بود ، پـاهـاش قـدرت لازم رو

نـدارند و به سمت بیرون انـحنا دارند . حدودا" ۲۸ سالـه هستش . تـو ذهنم همین الان کـه دارم

مینویسم لبخندش نقاشی شده و در لـبـخـنـد و نـگـاهـش کلی حرف مـخـفـی به صورت رمزی

بارگزاری شده بود ! یه دفترچه داره که مردم داخلش براش مینویسن ! از اون هر چه میخواهد

دل تنگت بگو ها ! مردمی کـه تنشون سالمه ، البته خدا رو هزار صد هزار مرتبه شکر و میان از

گرفـتـاریهاشون مینویسن ، اونقدر هم جور واجور هستش ایـن گرفـتـاری ها کـه از نوشتنشون

صرف نـظـر میکنـم . همه هـم شماره تلفنشون رو برای مرتضی می نویسند ، که بهشون زنگ

بزنه . مرتضی زیـاد زبونش خوب نمی چرخه و تـو تـکـلـم مـشکل داره ، بـرای هـمـیـن مـعمولا

موبایلش رو میده بـه ملاقاتیهاش تا جواب زنگ هاش رو بدهند و گاهی هم که تنها میشه به یه

سری دوستاش یـه زنگی میزنه و با همون حالت حرف زدنش چاق سلامتی می کنه . تازه اس

ام اس هم بلده ها !

ای وایِ بـر ما ! با وجود این همه نعمت هایی که داریم باز می نالیم ! نمیدونم مرتضی مگه دل

نداره که باید این همه دل رو شاد کنه !؟ البته قطعا" دلی داره که توانایی مهر ورزیدنش چندین

بـرابـر مـا آدم های بـه ظاهر مدعی مهر ورزیدن هستش .  البته من فقط مـرتـضـی و چند نفره

دیگرشون رو دیدم . تو کهریزک تعدادشون خیلی زیاده هم جوون هم پیر . همشون هـم نیاز بـه

محبت را فریاد می کنند . وقتی به هر کدومشون یه کوچولو خوراکی میدی انگار دنیا رو بهشون

دادی . وقتی باهاشون حرف میزنی درسته یه سریشون زیاد خوب نمیتونند حرف بزنند ولی بــا

نـگاهشون آن چـنان جوابت رو میدن کـه واقعا" کم میاری برای همین فقط یـه لبخند تصنعی در

جوابشون میزنی .

یـه آقایی اونجا بـودش کـه هوای اکثر بچه ها رو داشت و همه او را میشناختند . مـیـانـسال بـا

موهایی جو گندمی و یه پایش را هم خوب روی زمین نمیگذاشت ولی درست راه می رفت .

نمیدونم چی شد شروع کرد با من درد دل کردن ، فهمیدم چند ساله که اعتیادش رو ترک کرده

و با موتورش کار میکنه ، با خونواده اش اکثر جمعه ها اینجا میومدند . خیلی ساده و بی آلایش

بودند باهاشون رفتیم تو چمن های کهریزک و تن ماهی بــا نـون لـواش و یـه کمی هـم مـاست

خوردیم . حس خوبی داشتم باهاشون . بــا این که اصلا" نه میشناختمشون و نه رابطه کلامی

زیادی تو اون روز باهاشون داشتم . همین آقـاهـه بـا یـه حالت احساسی و یـه جور بغض بـهـم

گفتش کـه : به خدا ما ناتوانیم نه این بچه ها که اینجا اند ، ایـنـا فرشته انـد ، مـا محتاجشونـیـم

چون اصلا" دنبال این چیزایی که ما هستیم نیستند . دنبال عشق اند . این جمله تا همین امروز

با من هستش با اینکه سه چهار ماهی از رفتنم به کهریزک میگذره .

"  افرادی که در آنجایند ناتوان نیستند ، این ماییم که در اینجاییم و ناتوانیم "

                                                                                                                           مهرداد

مروری بر دیروز .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/12/17ساعت 18:38  توسط |